تبليغاتX
افتاب من


شاید تو به اینی که می گویم اعتقاد نداشته باشی

اما وجود دارند مردمانی که

زندگی شان با کمترین تنش و آشفتگی می گذرد

آنها خوب می پوشند

خوب می خوابند

آنها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند

غم و اندوه زندگی آنها را مختل نمی کند

و غالبا احساس خوبی دارند

وقتی مرگشان فرا رسد

به مرگی آسان می میرند

معمولا در خواب



شما ممکن است باور نکنید این را

اما مردمانی اینگونه زندگی می کنند

اما من یکی از آنها نیستم

اه.....نه....من نیستم یکی از آنها

من حتی به آنها نزدیک هم نیستم

آن ها کجایند و

من کجا
+ نوشته شده در ساعت 5:17 توسط عادل |

 

ابراهيم گلستان در سال ۱۳۰۱ شمسی در شيراز به دنيا آمد. پدرش مدير روزنامه "گلستان" در شيراز بود. در ۱۳۲۰ به تهران آمد و وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران شد اما پس از مدتی تحصيل را نيمه كاره رها كرد و جذب فعاليت های سياسی در حزب توده شد. پس از مدتی بدنبال اختلاف با روش سران آن حزب از حزب جدا شد و به كار خبری و عكاسی و فيلمبرداری برای شبكه های تلويزيونی بين المللی و آژانس های خبری مشغول شد.

گلستان در سال ۱۳۲۶ نخستين قصه اش را به نام "به دزدى رفته ها" نوشت كه همان سال در ماهنامه مردم و بعدها در ۱۳۲۸ در مجموعه ای با عنوان "آذر ، ماه آخر پاييز" منتشر شد. در همين دوران داستان هايی از ارنست همينگوی ، ويليام فاكنر و چخوف را ترجمه كرد كه آن ها را در مجموعه ای تحت عنوان "كشتى شكسته ها" منتشر ساخت.

او كه از جوانی به عكاسی و فيلمبرداری علاقمند بود نزد خود با اين فنون آشنا شد. بيشتر مطالعات ادبی آغازين او هم در سال های ۱۳۲۶ تا ۱۳۳۰ مربوط به خواندن آثار كافكا ، اشتاين بك ، يوجين اونيل ، هرمان هسه ، فاكنر و همينگوی بوده ولی بيشتر به آثار همينگوی و فاكنر علاقه نشان داده است. گلستان در بيشتر داستان های دهه سی اش سرگذشت شكست و سرخوردگی آدم هايی را بازگو می كند كه آرزوهای بزرگی در سر داشته و برای آن مبارزه كرده اند. پس از كودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گلستان به عنوان طرف قرارداد ، اداره امور دايره تهيه عكس عكس و خبر كنسرسيوم نفت را عهده دار می شود و از مجموع فيلم های خبری شخصی و با كمك فيلم هايی كه به كمك دوربين بولكس ۱۶ ميليمتری شخصی خود گرفته ، مستند "از قطره تا دريا" را می سازد. اين فيلم يعنی نخستين فيلم مستند گلستان ، بشدت مورد پسند رئيس فرانسوی كنسرسيوم و آرتور التون مستندساز سرشناس انگليسی و رئيس بخش فيلم كمپانی شل ﴿Shell﴾ انگلستان قرار می گيرد. در ۱۳۳۶ مجموعه داستان "شكار سايه" را منتشر می كند و پس از آن دست به كار تهيه و ساخت مجموعه مستندی برای كنسرسيوم با نام مجموعه "چشم اندازها" می شود كه ساخت اين مجموعه از ۱۳۳۶۶ تا ۱۳۴۱ طول می كشد. نخستين بخش اين مجموعه با نام "يك آتش" درباره مهار چاه های نفت دچار حريق شده است، آتشی كه برخی آن را يكی از بزرگترين آتش سوزی های تاريخ نفت دانسته اند و خاموش كردن آن شصت و پنج روز طول كشيده است. "يك آتش" در ۱۳۴۰ برنده جايزه مركور طلايی بخش فيلم های مستند جشنواره فيلم ونيز و پس از آن شير سن ماركو شد. از حيث دريافت جايزه ، اين فيلم نخستين اثر سينمايی ايران در تاريخ سينمای جهان است كه موفق به اخذ جايزه ای بين المللی شده است. پس از آن گلستان در ادامه مجموعه "چشم اندازها" ، مستند استثنايی و معروف خود با نام "موج و مرجان و خارا" را در سال ۱۳۴۱ ﴿شروع ساخت از سال ۱۳۳۷ بوده است﴾ عرضه می كند. كنسرسيوم كه "چشم اندازها" مسحورش كرده بود ، در همان حدود ۱۳۳۶ تا ۱۳۳۷ برای گلستان تدارك استوديو گلستان را به صورت اجاره بشرط تمليك ﴿Lend Lease﴾ می بيند، تجهيزاتی كامل كه بهای آن از طريق حق الزحمه و دستمزد كارهای آتی گلستان پرداخت شد. "موج و مرجان و خارا" با تجهيزات استوديو گلستان و كمك برادرش شاهرخ گلستان و همكاران مورد علاقه اش : محمود هنگوال ، فروغ فرخزاد ، و برادران ميناسيان و عده ای ديگر ساخته شد و ستايش همگان را برانگيخت.

 گلستان در ۱۳۴۱ دست به كار ساخت نخستين فيلم بلند سينمايی اش با نام "دريا" بر اساس داستان كوتاه "چرا دريا توفانى شده بود؟" ﴿"شبى كه دريا توفانى شد"﴾ صادق چوبك شد ولی پس از فيلم برداری چند سكانس از ادامه كار صرفنظر كرد و آن فيلم نيمه كاره رها شد. گلستان در همين سال فروغ فرخزاد را از طرف استوديوی خود مامور ساخت فيلم مستند "خانه سياه است" كرد و خود ضمن مشاوره و همفكری با فروغ در اين زمينه ، مشغول ساخت فيلم كوتاه "خواستگارى" به سفارش موسسه فيلم ملی كانادا شد. فيلم "خانه سياه است" چندان مورد استقبال منتقدان وقت ايرانی قرار نگرفت ولی عليرغم ممانعت گلستان از نمايش محدود آن ﴿به بهانه ء كراهت﴾ در جشنواره كن ، جايزه نخست بهترين فيلم مستند جشنواره اوبرهازن آلمان ﴿۱۹۶۴﴾ را دريافت كرده و مورد تقدير داوران جشنواره ء مؤلف پزاروی ايتاليا در ﴿۱۹۶۷﴾ قرار گرفت. مستند بعدی گلستان با عنوان "تپه هاى مارليك" در ۱۳۴۲ درباره كشفيات باستان شناسی در منطقه مارليك ايران جايزه شير سن ماركو در جشنواره ونيز ۱۹۶۴ را بدست آورد.

 گلستان در ۱۳۴۴ نخستين فيلم بلند سينمايی و داستانی اش با نام "خشت و آينه" را می سازد. "خشت و آينه" به حق و به زعم بسياری نخستين فيلم روشنفكری و غيرمتعارف سينمای ايران است. در ۱۳۴۵ به سفارش بانك مركزی ايران مستند "كنجينه هاى گوهر" ﴿"گنجينه هاى سلطنتى"﴾ را می سازد و تا هجرتش از وطن دو فيلم مستند ديگر با عناوين "خراب آباد" و "خرمن بذر" را عرضه داشته و در ۱۳۴۶ به انگلستان می رود. او در ۱۳۵۰ دوباره به ايران بازگشت. "اسرار گنج دره جنى" را در ۱۳۵۲ ساخت و با توقيف آن پس از يك هفته نمايش برای هميشه از ايران رفت. پس از خروج از ايران سه داستان خود را در مجموعه "مد و مه" ﴿۱۳۴۸﴾ و داستان بلند ديگرش "خروس" را در ﴿۱۳۴۹﴾ و پس از آن "گفته ها" را كه مجموعه ای است از نوشته های غيرداستانی و گفت گو منتشر كرده و دو داستان "برخوردها در زمانه برخورد" و "...؟" را در دست چاپ داشته و يك داستان فعلا" بدون عنوان ديگر را هم می نگارد.

 گلستان در حال حاضر در لندن اقامت دارد و همچنان می نويسد و می خواند. او از گفت گو و مصاحبه های روزنامه نگارانه بشدت پرهيز می كند و لحنی تلخ و تند دارد ولی اين امر مانع درك او بعنوان فرهيخته ای ايرانی كه مايه مباهات و افتخار اين آب و خاك است نمی شود. به هيچ وجه نان به كسی قرض نمی دهد و اهل ريا نيست ، از نيش و زخم زبان ديگران و انتقاداتشان نيز واهمه ای ندارد. حضور او در سن ۸۳ سالگی برای ادب ما جدا" غنيمت است. عمرش دراز باد.

ابراهیم گلستان

+ نوشته شده در ساعت 4:24 توسط عادل |

مجنونم و دل زده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

+ نوشته شده در ساعت 4:14 توسط عادل |

 

متن نامه:

محضر مبارک حضرت آیت الله العظمی جناب آقای طباطبایی، سلام علیکم و رحمة الله و برکاته

جوانی هستم 22ساله که تنها ممکن است شما باشید که به این سؤال من پاسخ گویید:

در محیط و شرایطی زندگی می کنم که هوای نفس و آمال بر من تسلط فراوان دارند و مرا اسیر خود ساخته اند و سبب بازماندن من از حرکت به سوی الله شده اند.

درخواستی که از شما دارم این است که بفرمایید بدانم به چه اعمالی دست بزنم تا بر نفس مسلط شوم و این طلسم شوم را که همگان گرفتار آنند،بشکنم و سعادت بر من حکومت کند؟

لطفاً نصیحت نمی خواهم،بلکه دستورات عملی برای پیروزی لازم دارم.

 

 

 

پاسخ علامه:

 

السلام علیکم

برای موفق شدن و رسیدن به منظوری که در نامه مرقوم داشته اید،لازم است همتی برآورده و توبه ای نموده،به مراقبه و محاسبه بپردازید.

به این نحو که هر روز که هنگام صبح از خواب بیدار می شوید،قصد جدی کنید که در هر عملی که پیش می آید،رضای خدا را مراعات خواهم نمود. آن وقت در سر هر کاری که می خواهید انجام دهید نفع آخرت را منظور خواهید داشت به طوری که اگر نفع اخروی نبود،انجام نخواهید داد و وقت خواب چهار پنج دقیقه در کارهایی که روز انجام داده اید فکر کرده و یکی یکی از نظر خواهید گذرانید. هر کدام مطابق رضای خدا انجام یافته شکر بکنید و هر کدام تخلف شده استغفار. این رویه را هر روز ادامه دهید. این روش گرچه در ابتدا سخت است و در ذائقۀ نفس تلخ،ولی کلید نجات و رستگاری است. و هر شب پیش از خواب اگر توانستید سورۀ مسبحات(حدید،حشر،صف،جمعه و تغابن) را بخوانید و اگر نتوانستید تنها سورۀ حشر را بخوانید و پس از 20روز حالات خود را برای بنده بنویسید.

ان شاءالله موفق خواهید بود.

 

+ نوشته شده در ساعت 5:40 توسط عادل |

 

تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم

نيما يوشيج

+ نوشته شده در ساعت 5:27 توسط عادل |

فریاد روزگار ماست
روح خدا
در روزگار قحطی هر فریاد
در روزگار قحطی هر جنبش
فریاد روزگار ماست
آری در روزگار مرگ اصالتها
بی تو دگر چه بگویم
چه را بسرایم
ای مطلع تمام سرودها
بی تو فرو نشسته دگر فریاد
تنها شده است هر چه که انسانیت
در پایتخت غارت و خون
جز وحشت و هراس نمی بینم
این درد را با که بگویم
که هر ورق از هر کتاب
ترس را فریاد می کند
حتی پلاس کهنه خیابان هم
تجربه کرده است ترس را
اینک سیاه بینمش
تا بر تو باز شود
که راست می گویم
در هر کرانه این شهر بی طپش
سگهای زنجیری
سگهای دست آموز
در چشمهای بیدار
ترس را نشانده اند آنها
هر روز می درند
هر روز می برند
و پاداش را
از دست گرگ می گیرند
در پایتخت غارت و خون
سگهای زنجیری
آن گرگ پیر را به حراست نشسته اند
بی تو در پایتخت دیو دماوند
سیاوشها و کاووسها در بندند
ای کاش رستم
کاووسها را نمی رهاند
تا اینگونه گشاده دست
در بند بخواهد رستم را
در خون کشد سیاوش را
بی تو من از خمین گذشتم
افسرده بود و سرد
نام تو را زمزمه می کرد روز و شب
فریاد روزگار ماست
روح خدا
بانگ تعهد و رسالت
بانگ خدا و خون
اینک تو ای سلامت پویا
ای کرامت بی مرز
بر این زمین تشنه ببار
آری آری
تا زاید این
سترون فرسوده
گلهای سرخ شهادت را
تا باز در نبض شهر تپد
فریاد آری
تو ای سخاوت بی حد ببار بر جنگل
تا باز این درخت خفته شود بیدار
تا باز آن جوانه کند فریاد!


 

+ نوشته شده در ساعت 1:56 توسط عادل |

                                                         

- منتقدی درباره «عمران صلاحی» می نویسد: «او بی‌شک آخرین حلقه اتصال طنز شریف پارسی بود كه با مرگ غیرمترقبه خود اقدامات عمرانی در زمینه طنز را نیمه‌كاره گذاشت...»

عمران از جمله رفتگان سال تازه درگذشته 85 است! آنچه خواهید خواند، مجموعه ای از لطیفه های اوست که به یادش می خوانیم و می خندیم؛ گزیده‌ای از طنز زیبای عمران كه هر روز با عنوان «خاطرات كمال تعجب!» در روزنامه «آسیا» به چاپ می‌رسید. وقتی آن ها را می ‌خوانید با خیال راحت بخندید. شک نکنید، عمران دلگیر نمی‌شود!

 

 تلفن

دیشب شخص ناشناسی تلفن زد و گفت: منزل فلانی؟

گفتم: خودم هستم، بفرمایید.

گفت: من شماره تلفن شما را به سختی پیدا كردم. اول تلفن زدم به آقای باباچاهی، از ایشان تلفن آقای لنگرودی را گرفتم. بعدا تلفن زدم به آقای لنگرودی و از ایشان شماره تلفن آقای صالحی را گرفتم، بعدا تلفن زدم به آقای صالحی و از ایشان تلفن جنابعالی را خواستم. ایشان هم شماره تلفن شما را به من دادند. من به آن شماره زنگ زدم، گفتند فلانی دو- سه سال است كه از اینجا رفته. پرسیدم شماره تلفن جدید آقای فلانی را دارید؟ گفتند نه، نداریم. شما می‌توانید از مركز 118 سوال كنید. تلفن زدم به 118 و شماره تلفن شما را از آنجا گرفتم.

گفتم: متاسفم كه این همه توی زحمت افتاده‌اید. واقعا شرمنده‌ام. حالا امرتان را بفرمایید؟

گفت: می‌خواستم از شما تلفن آقای احمدرضا احمدی را بگیرم!

 

 وداع با اسلحه

ابراهیم گلستان در مصاحبه‌ای نقل كرده كه بعد از كودتای 28 مرداد «نجف دریابندری» را هم می‌گیرند به این جرم كه عضو «جمعیت طرفداران صلح» بوده است.

دریابندری می‌پرسد: دلیل این اتهام چیست؟

می‌گویند: دلیلش این است كه تو كتاب «وداع با اسلحه» را ترجمه كرده‌ای!

 

 شمس و مولوی و حافظ

«شمس لنگرودی» و «حافظ موسوی» و «شهاب مقربین» نشر «آهنگ دیگر» را می‌چرخانند. روزی شخصی به دفتر انتشارات تلفن می‌زند و این مكالمه صورت می‌گیرد:

-‌ آقای حافظ؟

-‌ بفرمایید، من شمس هستم.

-‌ من با آقای حافظ كار داشتم.

-‌ حافظ رفته پیش مولوی.

شخص تلفن‌كننده كه فكر می‌كند او را سركار گذاشته‌اند، تلفن را قطع می‌كند. در حالی كه «شمس لنگرودی» درست گفته بود؛ «حافظ موسوی» رفته بود پیش دوست شاعرش «علیشاه مولوی»!

 

 آب‌بندی

روزی به میرزا اسكندرخان قراچه‌داغی (جمشید ارجمند) گفتیم: «ما توی لطیفه‌های شما آب می‌بندیم و این‌ور و آن‌ور استفاده می‌كنیم.»

میرزااسكندرخان گفت: «ازآب‌گذشته‌‌ها را بده خودمان هم استفاده كنیم!»

 

 تغییر نام

پرویز شاپور بیشتر لطیفه‌هایی را كه تعریف می‌كرد، خودش می‌ساخت. مثلا می‌گفت: «روزی در گورستان عده‌ای را دیدم كه روی سنگ قبری با قلم و چكش دارند كار می‌كنند.

پرسیدم: شما چه كاره‌اید و اینجا چه می‌كنید؟

جواب دادند: ما ماموران ثبت‌احوال هستیم. این مرحوم در زمان حیاتش تقاضای تغییر نام كرده بود، حالا با تقاضای او موافقت شده!»

 

 مجوز

زمانی بود كه وزارت‌ارشاد فقط به افراد متاهل مجوز نشر می‌داد. یك روز یك نفر به وزارت ارشاد مراجعه می‌كند و تقاضای 2 مجوز نشر می‌كند. می‌پرسند: چرا دو تا؟

پاسخ می‌دهد: برای اینكه دو تا زن دارم!

 

 ریحان

یحیی ریحان از شاعران طنزگو بود و روزنامه فكاهی «گل زرد» را در می‌آورد. نصرالله شیفته حكایتی در كتاب «شوخی در محافل جدی» از او نقل كرده كه خلاصه‌اش این است:

«ریحان» در یكی از سال‌ها نامه‌ای به وزارت فوائد عامه نوشت و تقاضای كار كرد. فجرالسلطنه زیر نامه او نوشت: در این وزارتخانه آن قدر «گل و لاله» هست كه دیگر نیازی به «ریحان» نیست!

 

 بزرگداشت

پس از درگذشت استاد فرات، روزنامه توفیق مراسم بزرگداشت او را در سالن امیركبیر مدرسه دارالفنون برگزار كرد. در این مراسم از نگارنده این سطور خواستند پشت تریبون بیاید و چند كلمه‌ای درباره آن شادروان سخنرانی كند. نگارنده پشت تریبون رفت و گفت: استاد از بزرگ‌ترین مشوقان من درشعر بودند.

حسین توفیق كه در ردیف جلو نشسته بود، با صدای بلند گفت: برای همین است كه هیچی نشده‌ای!

 

 شعر خوانی

در یكی از انجمن‌های ادبی از شاعری دعوت كردند كه شعری بخواند. شاعر، پشت تریبون قرار گرفت و شروع كرد به ورق زدن دفتر شعرش. این كار، چند دقیقه به طول انجامید. دبیر انجمن كه حوصله‌اش سر رفته بود، گفت: آقا، لفتش ندهید، زودتر شعرتان را بخوانید...

شاعر، بادی به غبغب انداخت و گفت: می‌خواهم چیزی بخوانم كه تا حالا نخوانده‌ام.

استاد فرات بلافاصله گفت: نماز بخوان!

 

 زبان

این لطیفه را از ولی‌الله درودیان شنیدم: یك نفر برای استخدام به اداره‌ای می‌رود. مسوول استخدام می‌پرسد: شما زبان فرانسوی می‌دانید؟

داوطلب می‌گوید:‌ آن را هم یك كاریش می‌كنیم!

 

 اصغر ترقه و...

هنرپیشه‌ای - نامش را فراموش كرده‌ام، به نظرم سمسارزاده باشد- نقش یك آدم عصبانی را در سریال‌ها ایفا می‌كرد و با نام «اصغرترقه» معروف شده بود.

اصغر واقدی، شاعر خوب معاصر كه حالا مقیم آمریكاست كتاب شعری درآورده بود به اسم «جرقه». بروبچه‌های شاعر اسم واقدی را گذاشته بودند «اصغرجرقه»!

 

 وسواس

نادر نادرپور، بسیار انسان آراسته و پیراسته‌ای بود و بعد از هر كاری حتی دست دادن با افراد، دستش را با صابون می‌شست.

یك روز شادروان محمد مالمیر با او دست داد و گفت: استاد می‌بخشید كه شما را توی زحمت انداختم!

 

 مرخصی

یكی از سربازان وظیفه را به محل درگیری قاچاقچیان و ماموران دولت فرستاده بودند. آن سرباز بعد از یك هفته به تهران برگشت و گفت: از قاچاقچیان مرخصی گرفته‌ام!

 

 كشور

از محمد قاضی پرسیدند: در حال حاضر داری چه كار می‌كنی؟

گفت: كشورداری.

راست هم می‌گفت، چون اسم همسرش «كشور» بود!

 

 بی‌خانمان

قاضی كتاب «بی‌خانمان» را به همسرش تقدیم كرده و نوشته بود: به كشوربانو كه مرا باخانمان كرد.

عده‌ای فكر می‌كردند كشوربانو همان «شهبانو» است و برای قاضی كلی حرف درآورده بودند!

 

 دكتر

مفتون امینی می‌گفت به مجلس ختمی رفته بودیم كه سخنرانی می‌گفت: آقای دكتر شخص بسیار نیكوكاری بودند. از بیماران بی‌بضاعت حق ویزیت نمی‌گرفتند و حتی پول داروی آن ها را هم می‌دادند.

یك نفر رفت زیر گوش سخنران گفت: آن مرحوم دكتر ادبیات بوده‌اند، نه دكتر طب.

 

 مهمان

شاعری به ما تلفن زد و مبلغی پول خواست. در جایی قرار گذاشتیم و پول را به او رساندیم.

وقتی پول را گرفت، گفت: این پشت یك قهوه‌خانه هست. بیا برویم آنجا. مهمان من!

 

 احترام پدر!

در روستایی پدر و پسری سخت دعوا كرده بودند، پسر زده بود سر پدر را شكافته بود. چند روز بعد از این ماجرا، ریش‌سفیدان ده جمع شدند تا این پدر و پسر را آشتی دهند.

پدر و پسر هر یك دیگری را مقصر حادثه معرفی می‌كرد. كار داشت بیخ پیدا می‌كرد كه یكی از همسایه‌ها سیگاری روشن كرد و می‌خواست آن را به پسر بدهد تا عصبانیت او رفع شود. پسر سرش را پایین انداخت و با اشاره به پدرش گفت: من پیش پدرم سیگار نمی‌كشم!

 

 لوح تقدیر

در مراسم تجلیل از استاد ابوتراب جلی، به او لوح تقدیر دادند. استاد جلی لوح را گرفت و گفت: هدیه ارزنده‌ای است، قابش 15 هزار تومان می‌ارزد، می‌توانم از آن استفاده بهینه كنم!

 

 دعوت

به آقای خرسندی گفتند: از تو دعوت می‌كنیم فردا شب به فلان ضیافت بیایی، آیا می‌آیی؟

جواب داد: با كمال خرسندی.

شب بعد او را دیدند كه با برادرش به آن ضیافت رفته است. معلوم شد اسم برادرش «كمال» است!

 

 دفتر یادبود

سال 56 در نگارخانه تخت‌جمشید نمایشگاه مشتركی گذاشته بودند از آثار طراحی پرویز شاپور و بیژن اسدی‌پور و عمران صلاحی. مدت نمایشگاه یك هفته بود، اما یك هفته دیگر آن را تمدید كردند.

به شاپور گفتند: حتما تمدید نمایشگاه به علت استقبال مردم بوده است.

شاپور گفت: نه عده‌ای نرسیده‌اند بیایند توی دفتر یادبود نمایشگاه فحش بنویسند، تقاضای تمدید آن را كرده‌اند!

 

 ممیزی

ابوالحسن صبا اشعاری را كه در اركستر او اجرا می‌شد، كنترل می‌كرد. از او علت این كار را پرسیدند.

گفت: از بس كه شعرا در اشعار خود (باد صبا) می‌آورند و هی ‌آن را تكرار می‌كنند. وقتی خود من رهبر اركستر هستم، این باد خوشایند نیست.

 

 مالرو

آندره مالرو، نویسنده معروف فرانسوی سال‌ها قبل چند روزی به تهران آمد. در مجلسی كه به افتخار او برپا شده بود، یكی از چهره‌های فرهنگی سخنرانی كرد و گفت: فرانسه شخصیت‌های بزرگ و برجسته‌ای مانند مالرو دارد. تازه این شخصیت «مال روی» فرانسه است وای به شخصیت‌های «اتومبیل روی» فرانسه!

جمعیت خندیدند، ولی آندره مالرو نفهمید چرا می‌خندند.

 

 دستمزد

«دلكش» خواننده معروف كه چندی پیش درگذشت، قبل از انقلاب به یك مجلس عروسی دعوت شده بود كه بخواند. دلكش درخواست هزار تومان دستمزد كرده بود. (كه در آن موقع خیلی زیاد بود.)

صاحب مجلس به این مبلغ اعتراض كرده و گفته بود: این مبلغ دو برابر حقوق مدیركل كارگزینی اداره ماست.

دلكش گفته بود: اشكالی ندارد، از همان آقای مدیركل كارگزینی دعوت كنید برایتان بخواند!

 

 مرحمت

«كمال تعجب» و «كمال تشكر» (!) برای كاری به اداره‌ای رفته بودند. مسوول مربوطه آن ها را خیلی معطل كرد.

«كمال تشكر» گفت: از طلا بودن پشیمان گشته‌ایم.

«كمال تعجب» هم گفت: مرحمت فرموده كم فس‌فس كنید!

 

 طبع شعر

صبوری (پدر ملك‌الشعرای بهار) ملك‌الشعرای آستان قدس رضوی بود. روزی یكی از راجه‌های هندوستان برای زیارت به مشهد آمد. در مجلسی ملك‌الشعرای صبوری را دید و گفت: واقعا مملكت شما مملكت گل و بلبل است. من هم كه اینجا آمدم شاعر شدم. امروز صبح بیدمجنونی را در هوای لطیف پس از باران دیدم و گفتم: «درخت، بزرگ و سرسبز». خواهش می‌كنم مصراع بعدی را شما بسرایید.

صبوری هم بلافاصله گفت: ابجد، حطی، هوز.

راجه هندی آفرین گفت و برخاست و صله‌ای به «صبوری» داد.

 

 گشاد

روزی در انجمن ادبی صائب، یكی به استاد عباس فرات گفت: استاد! موهایتان حسابی ریخته.

فرات گفت: سرم برای موهایم گشاد شده!

 

 زبان

دكتر «رضازاده‌شفق» برای تولد همسرش یك جلد كتاب لغت خرید. دوستی پرسید: پارسال برایش ساعت طلا خریده بودی، چرا امسال كتاب لغت خریده‌ای؟

دكتر شفق گفت: پارسال كه ساعت طلا خریدم، همسرم گفت كه نمی‌دانم به چه زبانی از تو تشكر كنم. حالا این كتاب را گرفتم كه بداند با چه زبانی و لغتی تشكر كند!

 

 حد وسط

شخص یاد شده بالا (دكتر شفق) روزی با دوستی توی هتلی در اصفهان استراحت می‌كرد. صدای فروشنده دوره‌گردی آن دو را كلافه كرده بود. بالاخره هر دو به كوچه رفتند و بچه را در میان گرفتند و از دو طرف دعوایش كردند.

شفق با عصبانیت گفت: كسی كه این صداهای ناهنجار را در می‌آورد یا باید احمق باشد، یا دیوانه.

بچه كه وسط آن دو ایستاده بود، گفت: من نه احمقم و نه دیوانه، بلكه بینابین این دو تا هستم!

 

 سن و سال

از آقای شكرچیان پرسیدند: چند سال دارید؟

گفت: 559 سال.

پرسیدند: چرا این قدر زیاد؟

گفت: برای اینكه یك عدد به آن اضافه شده!

 

 هنر

در زمان رضاشاه با زور سر مردم كلاه پهلوی می‌گذاشتند. روزی رضاشاه در مجلسی «شاهزاده افسر» (شاعر معاصر) را با آن كلاه می‌بیند و می‌پرسد: چطور است؟

افسر می‌گوید: هر عیب كه سلطان بپسندد هنر است!

 

 پیری

كریم بوذرجمهری در زمان رضاشاه شهردار تهران بود. روزی رضاشاه او را دید و گفت: كریم! پیر شده‌ای.

بوذرجمهری گفت: گرچه پیرم، تو شبی تنگ در آغوشم گیر

تا سحرگه ز كنار تو جوان برخیزم!

+ نوشته شده در ساعت 1:27 توسط عادل |

استاد جواد علیزاده جایزه اول (2000 دلار) سيزدهمين مسابقه بين المللی كارتون آنكارا، 7 الي 77 سال را به خود اختصاص داد.
گفتنی است این مسابقه به مناسبت روز جهانی کودک و به منظور ترغیب کودکان به کشیدن کاریکاتور و بیان احساساتشان به صورت طنز برگزار شده بود.
نفر اول: جواد علیزاده از ایران
+ نوشته شده در ساعت 1:16 توسط عادل |

انّ الحیاة ، عقیدةٌ و جهاد

افق می خوای؟!

 

بهت می دم؛ تو همت مردانه کن...

 

                                      

                                          اینم افق       

                                       

                                                             

                                                                                               بسم الله...!

+ نوشته شده در ساعت 1:13 توسط عادل |

يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت ، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت : من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند.


يک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگيزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : اين کار به من اين احساس را می دهد که شخص مفيدی هستم ، نه موجودی که جز انجام يک سلسله کارهای عادی روزمره فايده ديگری ندارد.


مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه مي كردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه اي بود كه كارگر به كارش علاقمند مي شد ، به نحوي كه اگر يك روز سر كارش نمی آمد دلش براي همکاران ، محل کار وحتی دستگاهي كه با آن كار مي كرد تنگ مي شد . مسئول ، وقتي مي خواست كاري را به كسي بسپارد ، نخست ساعتي آن كار را با وي انجام ميداد وقتي مطمئن مي شد وي آن كار را ياد گرفته است مي پرسيد: بروم ؟وسپس مي رفت .آنها هيچوقت نمي گغتند بيا اين كار را انجام بده ، مي گفتند ممكن است به ما كمك كنيد ؟ يا مي گفتند بياييد اين كار را با هم انجام دهيم .مديران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدير وقتي مي ديد قسمتي از كارخانه كثيف است يك حوله سفيد به پيشاني مي بست و آنجا را جارو مي كرد . در آنجا حتي اعضاي خانواده صاحب كارخانه هم دوشادوش كاركنان كار مي كردند . هيچكس از صاحب كارش نميترسيد . همه سعي مي كردند كار خوب ارائه دهند و از اين مي ترسيدند كه كارشان خراب شود وديگران فكر كنند كه فلاني كارش بد است .اگر كاري خراب مي شد مدیر داد و فرياد راه نمي انداخت و كارگر را جلوي ديگران خوار نمي كرد ، بلكه براي او به آرامي شرح مي داد كه بهتر نيست كار را به اين طريق انجام مي دادي ؟ اگر در ماه كسي غيبت نمي كرد وكارش را خوب انجام مي داد مبلغ قابل توجهي به او پاداش مي دادند . اين باعث مي شد كارگر تشويق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود .
زماني براي صحبت كردن وارتباط با كارگر در نظر گرفته مي شد . سرپرست لحظاتي را در حين كاركردن به بهانه آموزش دادن با كارگر حرف مي زد تا روحياتش را بهتر بشناسد . كارگر وقتي مشكلي داشت با سرپرست خود صحبت مي كرد تا مشكلات براي حل به بالاتر انعكاس پيدا كند . وقتي به اضافه كاري نياز بود مستقيم به كسي نمي گفتند اضافه كار بمانيد بلكه صبح در حين صحبت به يك نفر مي گفتند امروز كار زياد است و افراد ديگر به خود اجازه نمي دادند محيط را ترك كنند ، مي ماندند تا كار را به اتمام برسانند . صاحب كارخانه هيچوقت لفظ كارگرهايم ، يا كارخانه ام را به كار نمي برد . . آنجا از يك كارگر معمولي تا صاحب كارخانه همه لفظ كارخانه مان را به كار مي بردند . وقتي سودي وارد كارخانه مي شد اين سود نسبت به ميزان حقوق بين همه توزيع مي شد. در آنجا كارگران معتقدند اگر خوب كار كنند سود كارخانه بيشتر مي شود اگر سود بيشتر شود شركتشان گسترش مي يابد شركت كه گسترش يابد اعتبارشان در كشور بالا مي رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنياي آنها دنياي همدلي وهمكاري است . آنها تعطيلاتي دارند به اسم «گلدن ویک» که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند ومی روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کارکنند.


با آنکه در شرکت های توليدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کيفی ) ،که اين قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قبلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را توليد می کند به چشم يک خريدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحويل می گيرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ايراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط توليد ، هر بخش نسبت به بخش ديگر مثل مشتری است.


برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر ومشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهار خوری را هم در قسمت فوقانی ودارای چشم انداز بنا می کنند.


در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .


اگر کارگری در حين کار متوجه شود قطعه ای اندازه يک دهم ميکرون ايراد دارد ، سريع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدير شرکت تامين کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدير حتی اگر با کارخانه فاصله زيادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی وجبران کند .


هیئتي برای یک دوره آموزشی به کارخانه تویوتا ژاپن رفته بودند . آنها تعریف می کنند که : ما با مشاهده خطوط تولید ، نظم وانضباط حاکم ، روش کار، نحوه تولید ، و... چنان به شعف آمده بودیم که به فیلمبرداری مشغول شدیم . اما مدرس ما به ما گفت : فیلمبرداری و سپس دیدن آن به شما چیزی نخواهد آموخت و فقط جنبه نمایشی دارد . شما باید چیزی ورای آنچه می بینید،را ببینید! آنچه که قابل رویت نیست، و آن روح حاکم بر محیط کار است !


ژاپنی ها گرايش دارند که خود را با کارشان هماهنگ کنند . هنگامی که از آنان پرسيده شود شما کی هستيد ؟ در پاسخ به ترتيب نام خود و نام شرکت يا سازمانی که در آن کار می کنند را خواهند گفت . حتی يک استاد دانشگاه که اقتصاددان است ،خواهد گفت : من استاد دانشگاه توکيو هستم . ژاپنی ها چون خود را عضو جامعه سازمانی می پندارند از کار اضافه برای شرکتشان سرباز نخواهند زد و هرگاه لازم باشد کارهای شخصی خود را فدا خواهند کرد . هنگامی که در آمد شرکت ناچيز باشد ، آنان به افزايش دستمزد اندک تن خواهند داد ، زيرا آنان خوب می دانند که اگر شرکتشان نتواند به دليل دستمزدهای بالا به رشد ثابتی دست يابد ، در آمد آنان در دراز مدت کاهش خواهد يافت .


ادوین لند، مخترع دوربین عکاسی پولاروید، حدودا پانزده سال اول حیات شرکت پولاروید ، اداره آن را به عهده داشت . وقتی شرکت به طور فزاینده ای رشد کرد ، ادو ین لند ، اقدام به تشکیل تیم مدیریت ارشد شرکت نمود .
نکته جالب توجه اینجاست که وی به این نتیجه رسید که خودش فرد مناسبی برای عضویت در این تیم نیست ، بلکه حمایت ومشارکت در نوآوری عملی ، نقشی بود که برای خود در نظر گرفت . و در این شرکت آزمایشگاهی برای خود ساخت وخود را مدیر مشاور شرکت در تحقیقات پایه معرفی کرد.

+ نوشته شده در ساعت 1:5 توسط عادل |